X
تبلیغات
رایتل

انارستان

شروع که می شوی پایان را باور نکن

داشتیم می رفتیم پی انار توی یکی از روستاهای همین دور و بر خرم آباد . دو سال قبل هم رفته بودیم اما گاه انار نبود گورستان قدیمی ده را بالا و پایین کردیم و برگشتیم. اما این بار عزم کرده بودیم به موقع انار بخوریم آن هم انار سر باغی . نمی دانم چه شد که در یک فرعی به دنبال انار گم شدیم  وقتی آدرس پرسیدیم پسرک گفت که خیلی دور شده اید و حالا برای چه می خواهید بروید آن جا شما که قیافه و لهجه هایتان به لرها شبیه نیست . گقتیم به دنبال اناریم . پسرک خندید و گفت آن جا دورست بمانید سر این خاکی تا من از باغ خودمان برایتان انار بیاورم . ماندیم پسرک با موتورش رفت و ما فکر کردیم این بچه در آینده کاسب خوبی می شود . آمد با یک بغل انار و خنده. انار ها را گرفتیم و دست به جیب شدیم که پسرک متحیرمان کرد : " انارهای این باغ فروشی نیست" و چقدر اصرار و چقدر پرهیز . توی ماشین هیچ نداشتیم مگر سیب . پلاستیک سیب را با او قسمت کردیم انارها را برداشتیم و به راه افتادیم. در تمام طول مسیر من به این می اندیشیدم که هنوز هم انارستان های جهان پربارند و ای کاش انارستان ذهنم پر شود........


نوشته شده در چهارشنبه 28 مهر 1389ساعت 00:39 توسط farzaneh| نظرات (1)


آخرین مطالب
» ما سوخته ایم ما غرق شده ایم
» این روزها
» طاهر رفت
» پیشرو
» تنها افتخار
» پاییز
» کبوترهای اهلی
» آسمان های از دست رفته
» جمعه های درد
» کلیسا بازی
Design By : Pars Skin