انارستان

شروع که می شوی پایان را باور نکن

امشب از آن شب های پر از تنهایی  و در خود خمیدن بود. شب هایی که نمی دانی تو را چه می شود  که ناگهان هم گذشته با سرعت می پرد وسط لحظه هایت و هم آینده مدام سرک می کشد به باورهایت که می خواهی لجامشان را به دست بگیری و تو نمی دانی به کدام سوی بچرخی و به دنبال چه باشی که شاید به قدر لحظه ای بتوانی بیاسایی در بر یکی و گذر کنی از دیگری و این می شود که ناگهان صدای تار زیبای کیوان ساکت ، اوج تنهایی و اضطراب ها را از تنت می شوید و  آرام آرام خواب بر چشمانت می نشیند از این غوغای سکوت و با خود می گویی هر گز ساکت نمان ای هنرمند ، بنواز تا سرشار شود لحظه ها از سرشاری نوای دلنشینت.

نوشته شده در یکشنبه 10 آبان 1394ساعت 00:32 توسط farzaneh| نظرات (3)


آخرین مطالب
» خسته نیستم ، می ترسم
» کوروش ما ،کوروش اونا
» بهار قطبی
» آیا پشیمانم ؟
» خاطرات سفید
» ما سوخته ایم ما غرق شده ایم
» این روزها
» طاهر رفت
» پیشرو
» تنها افتخار
Design By : Pars Skin