X
تبلیغات
رایتل

انارستان

شروع که می شوی پایان را باور نکن

درست افتاده ام وسط یک سیاره دیگر ، نمی دانم این جا کجاست و چرا من آمده ام این جا .هیچ کس دور و برم نیست ، تنهای تنهایم به هر سو می دوم اما بر روی این گوی از هر سوی که بروم به لبه می رسم و زمین را تار و دور می بینم آن سوی دست هایم،  بسیار دور ، خیلی دور و دست نایافتنی . روی خاک می افتم و لب هایم را می چسبانم به کره ای که نمی دانم نامش چیست و بر می گردم به پشت بام خانه کودکیم که نام ستارگان را مرور کنم اما حتی یک نام نیز به ذهنم خطور نمی کند ، حتی اشک هایم نیز راه رفتن ندارند ..............عرق کرده و وهم زده ، بیدار می شوم کابوس روزانه ام را در شب خواب دیده ام.

حس تلخی است وقتی تنهای تنها باشی  گرچه همسرم دیرپاترین یار من در تمام این سال ها بوده و آن قدر با هم حرف زده ایم که بشود گفت هیچ وقت حرف هایم قلمبه نشده اما این روزها احساس دیگری دارم ؛ داشتن دوستی فراتر از مرزهای جنسی شاید دوستی از جنس خودم نه که لزوما زن که شاید نوعی همراه نوعی هم کلام . کسی که بشود با او ساعت ها در مورد کتاب خواندن و نوشتن حرف زد و خسته نشد . دوستان خوب بیست و یک ساله من در شهرهای دیگرند و من تنهایی محزونی را تجربه می کنم. حسی مثل زیستن در یک برهوت با لبانی تشنه و لباسی مندرس .............. نه اصلا حس خوبی نیست اما دلم نمی خواهد سبد خریدم را بردارم و بروم در مغازه . ترجیح می دهم لباس سفیدی بپوشم و بروم امام زاده صالح ................. شاید هم سری بزنم به ظهیر الدوله ....... همین پنج شنبه  همین پنج شنبه 

نوشته شده در دوشنبه 5 بهمن 1394ساعت 14:06 توسط farzaneh| نظرات (7)


آخرین مطالب
» بهار قطبی
» آیا پشیمانم ؟
» خاطرات سفید
» ما سوخته ایم ما غرق شده ایم
» این روزها
» طاهر رفت
» پیشرو
» تنها افتخار
» پاییز
» کبوترهای اهلی
Design By : Pars Skin