X
تبلیغات
رایتل

انارستان

شروع که می شوی پایان را باور نکن

در آستانه چهل و یک سالگی  زیر باران ملایم اسفندانه تهران در مقابل سردر دانشگاه پنجاه تومانی دقیقه ای ایستادم و نوار خاطرات دوران جوانی ام را با سرعتی فراتر از هر نوری مرور کردم. لحظه ای در آغوش لحظه ای فرو می رفت و همه چیز به پایان می رسید و من ایستاده بر سردرگذشته ای بودم که بخش عمده ای از لحظات خوش و ناخوش مرا در خود دفن کرده بود و نامجو می خواند در سرم که میدون انقلاب باش و من ناگهان احساس کردم چقدر جوانم و چقدر شادابم و چقدر نیاز داشته ام بیایم و به این سردر نگاه کنم گرچه به بهانه خرید کتاب بوده باشد .هر چه بود برای آنی احساس کردم  سبک بال قدم می زنم و دیگر در قید سنم ، شغلم و حتی جنسیتم نیستم : رها و سبک مثل برگی به دست باد ............



نوشته شده در سه‌شنبه 25 اسفند 1394ساعت 21:27 توسط farzaneh| نظرات (5)


آخرین مطالب
» ما سوخته ایم ما غرق شده ایم
» این روزها
» طاهر رفت
» پیشرو
» تنها افتخار
» پاییز
» کبوترهای اهلی
» آسمان های از دست رفته
» جمعه های درد
» کلیسا بازی
Design By : Pars Skin