انارستان

شروع که می شوی پایان را باور نکن

گاهی چیزی مثل همان خوره هایی که صادق هدایت را می آزرد به جان همه ما می افتد . هر قدر هم که تلاش کنی که نگذاری این درد ها تو را بیازارند باز آرام آرام میخلند لای پوسته های مغزت و تو دست که می گذاری روی این هجم گنبدی شکل ، حرکت مرموزشان را حس می کنی و از خدا می خواهی زودتر چشم هایت بسته شود تا پرواز موشک های قاره پیما را نبینی که بر دوشش زنان و مردان فاحشه  را حمل می کند و گوش هایت نشوند که آبنبات ها خوشمزه شده اند در این روزگاری که مردم به نان شبشان مانده اند و بیمار ها کرم وار از در و دیوار بیمارستان ها بالا می روند و زنان پوشیده ، عریانیشان را جار می کشند و مردان به مهر داغ کرده و مشتی مو ، هیزی چشم هایشان را می پوشانند. 

خوره ها دیر وقتی است که کارشان را شروع کرده اند و لایه به لایه پیش می روند و هیچ دکتر داخلی هم نمی تواند حضورشان را تشخیص دهد که اصلا معلوم نیست چرایی اشان در سرزمینی که قرار بود همه جایش بهشت باشد جز قبرستان.

و هر چه می گردم در میان مغزم که شاد بنویسم و امیدوارانه " خاصه در بهار"  ، نمی شود که نمی شود . گویی خوره ها افتاده اند به تجزیه و تحلیل همان بخش از خاطراتم که احتمالا به مذاق آن ها نیز خوشتر بوده است و این گونه می شود که اندک مخاطبان این باغ اناری می مانند حیران از این همه تلخی و من که شرمسارم از این همه تلخ اندیشی و فقط  این شعر اخوان  را زمزمه می کنم برای دور کردن  هجم تاریک افسوس ها و دریغ ها : " زندگی می گوید اما ، باز باید زیست ، باید زیست ، باید زیست"

نوشته شده در شنبه 4 اردیبهشت 1395ساعت 23:27 توسط farzaneh| نظرات (5)


آخرین مطالب
» خسته نیستم ، می ترسم
» کوروش ما ،کوروش اونا
» بهار قطبی
» آیا پشیمانم ؟
» خاطرات سفید
» ما سوخته ایم ما غرق شده ایم
» این روزها
» طاهر رفت
» پیشرو
» تنها افتخار
Design By : Pars Skin