X
تبلیغات
رایتل

انارستان

شروع که می شوی پایان را باور نکن

سه شنبه شب ، درست مثل هر سه شنبه دیگری وسایلم را جمع کردم که بزنم به دل جاده اما پیش از رفتن سری زدم به پسرم که در اتاقش خوابیده بود و بعد یک تکه کاهو از یخچال درآوردم و گذاشتم جلوی لوییس کوچولوی بانمک تا با آن دندان های خوشگلش بجود. لوییس دلش می خواست بپرد بیرون اما من وقت زیادی نداشتم. بغلش کردم و آن طور که همیشه دوست داشت کمی موهایش را نوازش کردم و دوباره انداختمش توی اتاق مثلا خوابش که بگیرد و بخوابد . اما نمی دانم چرا وقتی رفتم طرف در که کفش هایم را بپوشم حسی به من گفت برو لوییس را ببوس. لوییس که خوشحال شده بود از توجه دوباره من ، رام نشست توی دستهایم و من در حالی که انگار کلمات در اختیارم نبودند با صدای بلند گفتم لوییس برای آخرین بار یک بوس به من بده .

توی اتوبوس مدام با خودم فکر می کردم چرا چنین جمله ای به زبانم جاری شد آیا من خواهم مرد و دیگر لوییس کوچولو را نخواهم دید؟

صبح که رسیدم به مقصد ،زنگ زدم به پسر کوچولو که یادت نرود قبل از رفتن به لوییس غذا بدهی و هنوز چند دقیقه نگذشته بود که صدای گریه پسرم از پشت این سیم های ضمخت به من فهماند لوییس مرده و دلیل آن حرف که ناخواسته به زبانم آمده چه بوده است.

اصلا از این که من نمردم و لوییس مرد خوشحال نیستم ولی از این همه خودمحوری خودم متعجب شدم که چرا حتی یک لحظه هم به مرگ لوییس فکر نکرده بودم و همه دغدغه ام مرگ خودم بود و بس.


- لوییس خرگوش  کوچولوی پسرم بود.

نوشته شده در جمعه 10 اردیبهشت 1395ساعت 18:36 توسط farzaneh| نظرات (16)


آخرین مطالب
» بهار قطبی
» آیا پشیمانم ؟
» خاطرات سفید
» ما سوخته ایم ما غرق شده ایم
» این روزها
» طاهر رفت
» پیشرو
» تنها افتخار
» پاییز
» کبوترهای اهلی
Design By : Pars Skin