X
تبلیغات
رایتل

انارستان

شروع که می شوی پایان را باور نکن

"از این جغرافیای وسیع ، سهم ما شد سرزمین چقالان حسود کوته بین که رنگ و بویشان همه ریا بود و نیرنگ به ظاهری فراخ ، گشاده و مهرورز و آرزوی مرگ و نیستی مان بر دل هاشان. و این گونه است که نفرت و کینه می ماند از سرزمینی که دروازه های تاریکش مملو از سوسک های مرده و موش های طاعون زده است و تو در آستانه ی درگاهی چنین تلخ مرور می کنی دهه چهارم زندگی ات را که ویران شد و می گردی در تل خاک ها ، بین آجرهای نیمه شکسته و چوب های نیمه رها شده  ، بخشی از خودت  ، خود خود خودت را که زیر آوارها مدفون شده اند و حسرت یک نگاه دوباره می ماند توی رگ هایت که ایستاده اند از جنب و جوش و مرده اند بی هیاهو و تغزیه ای  شاید ".

 این بخشی از واگویه های یک شخصیت داستانی است در بیان دلتنگی هایش از سرزمینی که در آن می زیسته . شاید ابهام برانگیز باشد اما می خواهم بدانم چقدر می تواند این نوع واگویه ها در دل یک داستان گویا و مفهوم باشد یا چقدر یک خواننده علاقه مند است به خواندن چنین واگویه هایی ؟ و این که اساسا داستان باید شسته و رفته برود سر اصل موضوع یا نویسنده می تواند با قلم بازی کند؟

نوشته شده در یکشنبه 2 خرداد 1395ساعت 22:50 توسط farzaneh| نظرات (12)


آخرین مطالب
» ما سوخته ایم ما غرق شده ایم
» این روزها
» طاهر رفت
» پیشرو
» تنها افتخار
» پاییز
» کبوترهای اهلی
» آسمان های از دست رفته
» جمعه های درد
» کلیسا بازی
Design By : Pars Skin