X
تبلیغات
رایتل

انارستان

شروع که می شوی پایان را باور نکن

بچه که بودم دلم می خواست یک شهر بسازم و تمام بچه های یتیم را در سرزمین بدون حاکمم سرپرستی کنم. نوجوان که شدم فهمیدم رویایی نشدنی است در افتادن با جهانی که ساده ترین خواسته هایت را دست نیافتنی می کند. جوان که شدم دلم می خواست نویسنده شوم ،اما کمی که عاقل تر شدم و نویسنده های بیشتری را دیدم فهمیدم توان گرسنه ماندن و نان افتخار خوردن ندارم. تصمیم گرفتم روانشناس شوم آن هم از نوع بالینی که علیرغم رتبه 608 منطقه یک ، موفق نشدم چرا که هم دوره نسلی بودم که به صف های طولانی ارزاق عادت کرده بود. مسیرم را عوض کردم تا بتوانم انسان شناس شوم ، ناگهان دیدم عاشق اسطوره ها شده ام . گرچه نمی دانم چگونه و چه کسی عشقم را دزدید اما همواره چیزی در درونم مرا به سوی دنیای پر رمز و راز اسطوره ها و داستان ها می برد. چیزی مثل یک قلب آرام که ناگهان گر می گیرد و دیوانه وار می تپد و می کوبد به سینه ام  و من که نمی توانم دست بکشم از زندگی روزمره پشت می کنم به هر صدای نا آرامی که می شنوم تا فراموش کنم التهاب و هیجان چشم های خیره شده ،عریان و بیرون زده از دل تاریخ گنگ و کور گذشته را و بسپارم تمام رویاهایم را به فردایی که شاید در آن نان خوردن غم نباشد و بشود که به دلت باشی و قلم برداری و بنویسی و اسطوره ها را هضم کنی. راست است همه این ها بهانه است عشق که عشق باشد یارای مقاومتت نیست. 


پی نوشت :

یکی از دلایل دلسردی ام از مطالعه مستمر شاید این است که همواره دیگران به بیهوده بودن نوشتن و مطالعه در این حیطه گوشزدم می کنند که چه حاصل قبرهای کهن را سرباز کردن و داستان های بیهوده سرادن . اما من باور دارم عصر اسطوره ها تمام نشده است و ما هنوز هم با اسطوره ها دلخوشیم و نگرشمان هنوز هم اسطوره ای  است حتی اگر خیال کنیم خیلی مدرن شده ایم و روشنفکرانه به عصرتکنولوژی می نگریم

نوشته شده در یکشنبه 9 خرداد 1395ساعت 07:54 توسط farzaneh| نظرات (12)


آخرین مطالب
» ما سوخته ایم ما غرق شده ایم
» این روزها
» طاهر رفت
» پیشرو
» تنها افتخار
» پاییز
» کبوترهای اهلی
» آسمان های از دست رفته
» جمعه های درد
» کلیسا بازی
Design By : Pars Skin