X
تبلیغات
رایتل

انارستان

شروع که می شوی پایان را باور نکن

 این روزها هشتک های فراوانی وارد دنیای مجازی می شوند تا خواسته ها و نخواسته های مردمی را متبلور کنند که خودشان را به سختی در تختخواب تکان می دهند تا از اعتراض های مجازی عقب نمانند. یکی از این هشتک ها که الان از مد  افتاده همین هشتک من از رای به روحانی پشیمانم است. مبدع این هشتک هر که بود راست یا چپ ، معترض یا مغرض مهم نیست ، مهم مردمی هستند که به این  هشتک واکنش نشان دادند. من هم از خودم بارها پرسیدم آیا من پشیمانم که نه تنها به روحانی رای دادم که حتی برایش   تبلیغش هم کردم. برای پاسخ به این سوال ناچار بودم بازگردم به قبل تر از این به وقتی که لیست خبرگان و شورای شهر تهران را به دست گرفته بود و از خودم می پرسیدم واقعا چرا باید اسم برخی از این ها را صرف حمایت از یک جریان خاص  بنویسم روی این برگه های سفید رای بینوا؟

همان موقع هم می دانستم قرار نیست با به قدرت رسیدن این افراد اتفاق خاصی بیافتد. اما یک نکته هست که در این رای دادن ها  وجود دارد و معترضین از آن غافلند. مردم در این رای دادن ها، در این هماهنگ رای دادن ها ،در این حمایت از یک جریان خاص که مخالف جریان افراط گرا محسوب می شد لزوما به جریان اصلاح طلب یا میانه رو بله نمی گفتند ، مردم از این طریق قدرت خود را اثبات می کردند ، با هم بودن را به نمایش می گذاشتند و از همه مهم تر مخالفت مدنی خود را به شکلی مسالمت امیز به کسانی که فکر می کنند نماینده همه مردم هستند بیان می کردند.

اگر همان رای دادن های به ظاهر بدون فکر وجود نداشت امروز  قدرتی که مردم در اعتراض در خود می بینند نیز نمی توانست وجود داشته باشد.  برای همین است که از رای دادن به روحانی و لیست امید پشیمان نیستم.

---

پی نوشت : خبرهایی می رسد که از کاسته شدن محدودیت های حصر می گوید . سوال این است که اینبار مردم اساسا نامی از موسوی و کروبی و رهنورد نبردند چه شد که یادشان افتاد کم کم در زندان را بازتر کنند؟ ایا باید همواره مردم  مطالبه بزرگتری داشته باشند که مطالبات کوچک تر قبلیشان دیده شود؟ آیا مطالبه دیگری هم مانده است؟ می ترسم از روزهای تلخ ایران .

نوشته شده در سه‌شنبه 10 بهمن 1396ساعت 01:51 توسط farzaneh| نظرات (4)

گوشی لعنتی هی خبرهای بد می دهد و من دیگر حتی توان نگریستن به خبرها را ندارم . اشک هایی که از روی گونه ها فرار می کنند و پاهایی که مرا به پشت پنجره می برند . کافیست به جهانی پوشیده از برف بنگرم تا همه سیاهی را به سفیدی ها پیوند بزنم. برف را برای به فراموشی سپردن تاریکی ها دوست دارم.

 عکس های دریاچه یخ زده برای مهسا   
ادامه مطلب

نوشته شده در جمعه 29 دی 1396ساعت 02:54 توسط farzaneh| نظرات (5)

سی ایرانی فقط در سانچی نسوختن ،- هنوز هم دلم می خواهد جای دیگری پیدایشان کنند- همه ما سوخته ایم به لطف این رژیم همه ما سوخته ایم . و همه در عمق بدبختی غرق شده ایم. چقدر بدبختی باید به سرمان بیاید که فکر کنیم هنوز هم زنده ایم. که هنوز نسوخته ایم هنوز هم غرق نشده ایم. چقدر باید بگرییم چقدر باید عذاب بکشیم چقدر باید عقبگرد ببینیم که یک عده به اسم دین فقط بخورند و ببرند و مملکت را به فلاکت بکشند و بعد بایستند بگویند نه  همان روز اول مرده بودند که خیال خودشان نه خیال خودشان را نه خشم مردم را کنترل کنند مثلا. خدایا من به تو اعتقاد عجیبی دارم نمی توانم باور کنم که تو حضور داشته باشی و این ها به نام تو این هم ظلم کنند . نمی توانم باور کنم نمی توانم باور کنم نمی توانم 
نوشته شده در یکشنبه 24 دی 1396ساعت 18:50 توسط farzaneh| نظرات (4)

وقایع این روزها در ایران مرا عصبی و سرگردان کرده. این سوی دنیا نشسته ای یکهو می بینی بعد از کلی زلزله های اقتصادی و سیاسی و زمینی ، داستان جدیدی در طی سه روز رشد پیدا می کند که مردم را آسیب پذیرتر کرده است. این که ماجرا با هدایت یک جریان خاص از مشهد شروع شد اما از کنترل خارج شده قبول اما چگونه این جریان به طور سراسری کل کشور را گرفت؟ من نمی توانم فکر کنم  این اوضاع فقط حاصل خستگی مردم از شرایط موجود باشه. عوامل داخلی یا خارجی دخیل در این موضوع چیه  و نهایتا به چه ختم خواهد شد. سرعت حرکت بسیار بالاتر از تصور است. جریان خیلی ساده قابل تحلیل نیست. طرفین مشخص نیستند به نظر من  قابلیت تقلیل  صرفا خشم مردمی را ندارد. می ترسم از روزهای پیش رو. 

لطفا اگر احساس خطر می کنید نظر ندید .

نوشته شده در یکشنبه 10 دی 1396ساعت 00:28 توسط farzaneh| نظرات (8)

پدرش از تجار هرات بود که سال ها قبل آمده بود و مانده بود در شهری که نامش مشهد بود و بازنگشته بود به وطنش که زن وفرزندانش  حس تعلقی به آن سرزمین نشناخته نداشتند. در تمام طول مصاحبه هایمان صبور و آرام صحبت می کرد و همسرش با مهربانی برای مان چای و شیرینی می آورد تا او از روزهای سخت زندگی اش برایمان بگوید . عجیب این که گلایه نمی کرد ، فحش بر زبانش جاری نمی شد و به کسی بد نمی گفت از کسی هم طلبکار نبود. 

آن روزها حوزه هنری هنوز زیر دست زم بود و دوره خاتمی . داشتیم زندگی نامه جمع می کردیم : زندگی نامه افراد مهم حتی سیاسیونی مثل او را که از سیاست فقط برایشان چهارفرزنده به اعدام رفته و یک فرزند بیمار مهاجرت کرده و سال ها زندان مانده بود . پیرمرد خسته گی ناپذیر که نشد مصاحبه را با او تمام کنم ، چون  درست یک روز قبل از مصاحبه آخرمان ، ریختند توی خانه اشان و بردنش زندان و من تمام مدت فکر می کردم که او حتما می میرد و تاب نمی آورد ولی نمرد و تاب آورد و درست دوازده سال بعد در چنین روزی که سرما بر همه جا چیره شده بود ، از بند رها شد و رفت تا از خدا بپرسد چرا؟ چرا که از هیچ انسانی شکایتی نداشت علیرغم بی عدالتی های که بر او رفته بود.

آن روزها جوان بودم و آنقدر جذب صحبت های او شده بودم که حتی به جلسات سخنرانی اش هم می رفتم. یادم هست  شب شهادت حضرت علی یا همان شب قدر ،آنقدر خوب  صحبت کرد که هنوز هم از خودم خجالت می کشم برای حمزه ثمالی خواندن های احمقانه سال های دانشجویی که نه معنایی داشت و فقط تکرار جملات عربی با اشک و ناله بود در گلزار شهدای سجاد اصفهان. 

اما مهم ترین جمله ای که از شنیدم تعریف امر به معروف و نهی از منکر بود از دیدگاه اسلام مدرن: می گفت دین باید کاربرد امروزی داشته باشد ، یکی از مصادیق امر به معروف و نهی به منکر کردن در دنیای امروز این است که به فرزندت یاد بدهی روی چمن ها پا نگذارد و محیط زیست را آلوده نکند. باورتان می شود که این رویکرد را سال 79 از ذهن پویای یک پیرمرد هشتاد و چهار ساله شنیده باشم در حالی که خیلی ها هنوز که هنوز است می گویند مگر مشکل ما محیط زیست است( اصلا فکر نکنید منظورم  این بود بخواهم این را ربط بدهم به این افاضات اخیر که مگر مشکل زنان ما رفتن به استادیوم ورزشی است).

آرام بخواب مرد ، آرام بخواب . وجدان تو آسوده تر از بسیار کسانی است که زنده اند و خون جوانان این وطن بر خواب هایشان سنگینی می کند.

نوشته شده در پنج‌شنبه 9 آذر 1396ساعت 21:48 توسط farzaneh| نظرات (10)

رفته بودم دیدن یک ایرانی که همسرش نروژی است و از زنان قدرتمند نروژ در حوزه موسیقی. مادر خانمش هم  به دیدن دخترش آمد و  جمعمان تکمیل شد. پیرزن هشتاد ساله ای که خیلی سرحال و قبراق ، تمیز و آراسته و خوش صحبت بود ، طوری که گوی سبقت را از دختر و دامادش ربود و شد سخن ور مجلس. کلی برای من از کشورش صحبت کرد و از مزایا و معایب این سرزمین گفت اما جالب ترین بخش صحبت ها مربوط به پدرش بود. پدری که از منطقه ای روستایی به اسلو ،پایتخت ، مهاجرت می کند و چون موسیقی دان بوده شروع می کند به ترکیب موسیقی فولکلوریک باموسیقی کلاسیک. می گفت پدرم نه تنها توسط هم صنفان خود طرد شد بلکه مردم عادی هم علیه او بودند. نقل می کرد وقتی نوجوان بوده در 1940 ، فردی در اعتراض به این نوآوری پدرش با سنگ شیشه اتاق خواب او را شکانده بود. اما پدرش  مقاوم و استوار به راهش ادامه می دهد و  تازه وقتی پیر می شود کم کم ارزشمندی کارش توسط جامعه و سایر هنرمندان درک می شود و از او تقدیر می کنند. جالب این که کتابی را به من نشان داد که در مورد پدرش چاپ شده بود و در آن عکسی بود که سردر کلیسای جامع اسلو را نشان می داد ، صحنه ای از مسیح در حال تبلیغ دین به صورت گچ کاری برجسته. مجسمه ساز این سردر با الهام از پدر او مسیح را به تصویر کشیده بود. 

داستان انسان های جسور و پیشرو همواره در همه جای جهان یکسان است،پس تنها یک چیز هست که باید بر آن پافشاری کرد: خودت باش از هیچ چیز نترس.

نوشته شده در یکشنبه 7 آبان 1396ساعت 05:25 توسط farzaneh| نظرات (11)

داشتم فیس بوک منیرو روانی پور را می خواندم. جایی نوشته بود تنها افتخارم این است که در هر سنی می توانم همه چیز را از صفر شروع کنم. فکر می کنم علیرغم حرف هایی که پشت سرش می گویند همین یک خصلت او را به زنی قوی و توانا تبدیل کرده باشد.

-درحاشیه

جز معروف بودن به توانایی بالا در نویسندگی ، روانی پور به بد خلقی و تند مزاجی و رک بودن هم معروف است که باعث شده خیلی ها از او به قول خودش متنفر باشند.

نوشته شده در سه‌شنبه 25 مهر 1396ساعت 22:55 توسط farzaneh| نظرات (5)

  پاییز و شادی زیستن در لحظه های رنگ شده ،خورشید رنگ پریده، ابرهای خزنده . پاییز و لذت گرمای نان گرم ،صدای کلاغ و خش خش برگ . پاییز و یک بغل رنگ ،یک دنیا  رویا.

در ادامه می توانید چند عکس پاییزی ببینید گرچه کیفیت دوربینم پایین است متاسفانه


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 17 مهر 1396ساعت 19:35 توسط farzaneh| نظرات (11)


کبوترهای حرم هراسی از آدم ها به دل ندارند ، به نزدیک شدن صدای پای آدمی هراسان پر نمی زنند و نمی روند جای دور دست که دیده نشوند که هدف قرار نگیرند. کبوترهای حرم ، آدم های مهربانی را می بینند که ارزن به دست نانی به آن ها می دهند و با مهر به تماشایشان می ایستند. کبوترهای حرم ، اهلی شده اند به محبت و به دوست داشته شدن به قرار گرفتن در حریمی امن.

یادم هست اما در مشهد برخی از پسربچه ها و تک و توک دختر ها، پلخمانی ( وسیله ساده که از چوب و تکه ای کش ساخته می شد و برای شکار پرندگان استفاده می کردند) در دست داشتند و ساعت ها در کوچه ها و خیابان ها ، سر به آسمان چقوک ها ( گنجشک به لهجه مشهدی) یا موسی کو تقی ها( نخندیدخب مشهدی ها به کفتر چاهی می گن موسی کو تقی ، خب حتما می دونه تقی کجاست) را رصد می کردند. و گاه  اقبالشان بلند بود و پرنده را شکار می کردند و من هرگز دوست نداشتم بدانم بعد از شکار قرار است با آن جثه نحیف چه کنند.در مشهد گربه ها هم از دست بچه ها امان نداشتند. خنده دار است ولی گربه های شهری با دیدن  آدم ها دمشان را می گذاشتند روی کولشان و به گوشه ای فرار می کردند ، حال چه انتظاری از این پرنده های کوچک می توان داشت.

قصدم نقدفرهنگ مشهد نیست ، روایت ماست . روایت ما که فقط برای خوب بودن به مکان محدود می شویم ، به حرم به مکانی قدسی که همه در آن می توانند ایمن باشند. 

در قدم زنی های گاه به گاهم متوجه شدم حیوانات این جا همزیستی عجیبی با انسان ها دارند. همین موسی کو تقی های بانمک ، تا روی کفش آدم را هم برای تکه ای نان نو ک می زنند بی هیچ واهمه ای . به دوستم گفتم می دانی اینجا پرنده ها زیادی اجتماعی شده اند . شاید اغراق آمیز به نظر برسد ولی رابطه بین انسان و حیوان در شکلی کاملا حمایت گرانه تعریف شده  ، نه فقط برای پوشاندن تنهایی انسان ها ، که به نظر می رسد نوعی حمایت مثلا گونه قوی تر از گونه ضعیف تر است.

نشسته بودم توی مترو برای بازگشت به خانه ، مرد آسیایی که به نظر کارگر می رسید تکه ای نان برای کبوتری که دنبال غذا می گشت انداخت ، بعد کبوتر دیگری آمد  و مرد دو تکه دیگر از نانش را برای پرنده ها انداخت کم کم پرنده ها زیاد شدند و مرد هردو تکه نانش را خرد کرد و برای پرنده ها ریخت و تکه ای کالباس و کاهو را به دهان گذاشت. تجمع پرنده ها در آن مترو شلوغ که همه نیز تلاش می کردند حریم کبوترها را حفظ کنند و از مسیری دیگری حرکت کنند ، مرا ناخودآگاه به یاد حرم انداخت و این سوال که چرا باید برای خوب بودن خودمان را وابسته کنیم به یک مفهوم قدسی ، خوب بودن خیلی ساده تر از آنی است که می توان تصور کرد.

نوشته شده در چهارشنبه 29 شهریور 1396ساعت 14:27 توسط farzaneh| نظرات (12)



بچه که بودم یکی از تفریحات همیشگی دراز کشیدن در پشت بام خانه بود و تماشا کردن حرکت آرام و ملایم ابرها و عجیب که ساعت ها می گذشت و گذر زمان  نه خسته کننده بود و نه قابل اندازه گیری. شاید این عادت دوران کودکی شما هم بوده باشد و عجیب به نظر می رسد برای کودکان امروزی که سرشان به سوی زمین خم است روی گوشی و تبلت و آیپد و هزار وسیله دیگر که اصلا میخشان کرده به یک نقطه از زندگی و حتی نمی گذارد به راست و چپشان بنگرند.



 و چقدر خوب که دوباره آسمان را با همه ابرهایش پیدا کرده ام ، صاف و شفاف درست مثل روزهای کودکی با ابرهای خزنده و رامش که بازی می کنند با خیال و رویاها و تصویر سرزمینی را برایم ترسیم می کنند که آسمانش از دست رفته است.


نوشته شده در شنبه 25 شهریور 1396ساعت 03:17 توسط farzaneh| نظرات (9)

  1    2    3    4    5    ...    7  >>

آخرین مطالب
» آیا پشیمانم ؟
» خاطرات سفید
» ما سوخته ایم ما غرق شده ایم
» این روزها
» طاهر رفت
» پیشرو
» تنها افتخار
» پاییز
» کبوترهای اهلی
» آسمان های از دست رفته
Design By : Pars Skin