X
تبلیغات
رایتل

انارستان

شروع که می شوی پایان را باور نکن

پدرش از تجار هرات بود که سال ها قبل آمده بود و مانده بود در شهری که نامش مشهد بود و بازنگشته بود به وطنش که زن وفرزندانش  حس تعلقی به آن سرزمین نشناخته نداشتند. در تمام طول مصاحبه هایمان صبور و آرام صحبت می کرد و همسرش با مهربانی برای مان چای و شیرینی می آورد تا او از روزهای سخت زندگی اش برایمان بگوید . عجیب این که گلایه نمی کرد ، فحش بر زبانش جاری نمی شد و به کسی بد نمی گفت از کسی هم طلبکار نبود. 

آن روزها حوزه هنری هنوز زیر دست زم بود و دوره خاتمی . داشتیم زندگی نامه جمع می کردیم : زندگی نامه افراد مهم حتی سیاسیونی مثل او را که از سیاست فقط برایشان چهارفرزنده به اعدام رفته و یک فرزند بیمار مهاجرت کرده و سال ها زندان مانده بود . پیرمرد خسته گی ناپذیر که نشد مصاحبه را با او تمام کنم ، چون  درست یک روز قبل از مصاحبه آخرمان ، ریختند توی خانه اشان و بردنش زندان و من تمام مدت فکر می کردم که او حتما می میرد و تاب نمی آورد ولی نمرد و تاب آورد و درست دوازده سال بعد در چنین روزی که سرما بر همه جا چیره شده بود ، از بند رها شد و رفت تا از خدا بپرسد چرا؟ چرا که از هیچ انسانی شکایتی نداشت علیرغم بی عدالتی های که بر او رفته بود.

آن روزها جوان بودم و آنقدر جذب صحبت های او شده بودم که حتی به جلسات سخنرانی اش هم می رفتم. یادم هست  شب شهادت حضرت علی یا همان شب قدر ،آنقدر خوب  صحبت کرد که هنوز هم از خودم خجالت می کشم برای حمزه ثمالی خواندن های احمقانه سال های دانشجویی که نه معنایی داشت و فقط تکرار جملات عربی با اشک و ناله بود در گلزار شهدای سجاد اصفهان. 

اما مهم ترین جمله ای که از شنیدم تعریف امر به معروف و نهی از منکر بود از دیدگاه اسلام مدرن: می گفت دین باید کاربرد امروزی داشته باشد ، یکی از مصادیق امر به معروف و نهی به منکر کردن در دنیای امروز این است که به فرزندت یاد بدهی روی چمن ها پا نگذارد و محیط زیست را آلوده نکند. باورتان می شود که این رویکرد را سال 79 از ذهن پویای یک پیرمرد هشتاد و چهار ساله شنیده باشم در حالی که خیلی ها هنوز که هنوز است می گویند مگر مشکل ما محیط زیست است( اصلا فکر نکنید منظورم  این بود بخواهم این را ربط بدهم به این افاضات اخیر که مگر مشکل زنان ما رفتن به استادیوم ورزشی است).

آرام بخواب مرد ، آرام بخواب . وجدان تو آسوده تر از بسیار کسانی است که زنده اند و خون جوانان این وطن بر خواب هایشان سنگینی می کند.

نوشته شده در پنج‌شنبه 9 آذر 1396ساعت 21:48 توسط farzaneh| نظرات (6)

رفته بودم دیدن یک ایرانی که همسرش نروژی است و از زنان قدرتمند نروژ در حوزه موسیقی. مادر خانمش هم  به دیدن دخترش آمد و  جمعمان تکمیل شد. پیرزن هشتاد ساله ای که خیلی سرحال و قبراق ، تمیز و آراسته و خوش صحبت بود ، طوری که گوی سبقت را از دختر و دامادش ربود و شد سخن ور مجلس. کلی برای من از کشورش صحبت کرد و از مزایا و معایب این سرزمین گفت اما جالب ترین بخش صحبت ها مربوط به پدرش بود. پدری که از منطقه ای روستایی به اسلو ،پایتخت ، مهاجرت می کند و چون موسیقی دان بوده شروع می کند به ترکیب موسیقی فولکلوریک باموسیقی کلاسیک. می گفت پدرم نه تنها توسط هم صنفان خود طرد شد بلکه مردم عادی هم علیه او بودند. نقل می کرد وقتی نوجوان بوده در 1940 ، فردی در اعتراض به این نوآوری پدرش با سنگ شیشه اتاق خواب او را شکانده بود. اما پدرش  مقاوم و استوار به راهش ادامه می دهد و  تازه وقتی پیر می شود کم کم ارزشمندی کارش توسط جامعه و سایر هنرمندان درک می شود و از او تقدیر می کنند. جالب این که کتابی را به من نشان داد که در مورد پدرش چاپ شده بود و در آن عکسی بود که سردر کلیسای جامع اسلو را نشان می داد ، صحنه ای از مسیح در حال تبلیغ دین به صورت گچ کاری برجسته. مجسمه ساز این سردر با الهام از پدر او مسیح را به تصویر کشیده بود. 

داستان انسان های جسور و پیشرو همواره در همه جای جهان یکسان است،پس تنها یک چیز هست که باید بر آن پافشاری کرد: خودت باش از هیچ چیز نترس.

نوشته شده در یکشنبه 7 آبان 1396ساعت 05:25 توسط farzaneh| نظرات (11)

داشتم فیس بوک منیرو روانی پور را می خواندم. جایی نوشته بود تنها افتخارم این است که در هر سنی می توانم همه چیز را از صفر شروع کنم. فکر می کنم علیرغم حرف هایی که پشت سرش می گویند همین یک خصلت او را به زنی قوی و توانا تبدیل کرده باشد.

-درحاشیه

جز معروف بودن به توانایی بالا در نویسندگی ، روانی پور به بد خلقی و تند مزاجی و رک بودن هم معروف است که باعث شده خیلی ها از او به قول خودش متنفر باشند.

نوشته شده در سه‌شنبه 25 مهر 1396ساعت 22:55 توسط farzaneh| نظرات (5)

  پاییز و شادی زیستن در لحظه های رنگ شده ،خورشید رنگ پریده، ابرهای خزنده . پاییز و لذت گرمای نان گرم ،صدای کلاغ و خش خش برگ . پاییز و یک بغل رنگ ،یک دنیا  رویا.

در ادامه می توانید چند عکس پاییزی ببینید گرچه کیفیت دوربینم پایین است متاسفانه


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 17 مهر 1396ساعت 19:35 توسط farzaneh| نظرات (11)


کبوترهای حرم هراسی از آدم ها به دل ندارند ، به نزدیک شدن صدای پای آدمی هراسان پر نمی زنند و نمی روند جای دور دست که دیده نشوند که هدف قرار نگیرند. کبوترهای حرم ، آدم های مهربانی را می بینند که ارزن به دست نانی به آن ها می دهند و با مهر به تماشایشان می ایستند. کبوترهای حرم ، اهلی شده اند به محبت و به دوست داشته شدن به قرار گرفتن در حریمی امن.

یادم هست اما در مشهد برخی از پسربچه ها و تک و توک دختر ها، پلخمانی ( وسیله ساده که از چوب و تکه ای کش ساخته می شد و برای شکار پرندگان استفاده می کردند) در دست داشتند و ساعت ها در کوچه ها و خیابان ها ، سر به آسمان چقوک ها ( گنجشک به لهجه مشهدی) یا موسی کو تقی ها( نخندیدخب مشهدی ها به کفتر چاهی می گن موسی کو تقی ، خب حتما می دونه تقی کجاست) را رصد می کردند. و گاه  اقبالشان بلند بود و پرنده را شکار می کردند و من هرگز دوست نداشتم بدانم بعد از شکار قرار است با آن جثه نحیف چه کنند.در مشهد گربه ها هم از دست بچه ها امان نداشتند. خنده دار است ولی گربه های شهری با دیدن  آدم ها دمشان را می گذاشتند روی کولشان و به گوشه ای فرار می کردند ، حال چه انتظاری از این پرنده های کوچک می توان داشت.

قصدم نقدفرهنگ مشهد نیست ، روایت ماست . روایت ما که فقط برای خوب بودن به مکان محدود می شویم ، به حرم به مکانی قدسی که همه در آن می توانند ایمن باشند. 

در قدم زنی های گاه به گاهم متوجه شدم حیوانات این جا همزیستی عجیبی با انسان ها دارند. همین موسی کو تقی های بانمک ، تا روی کفش آدم را هم برای تکه ای نان نو ک می زنند بی هیچ واهمه ای . به دوستم گفتم می دانی اینجا پرنده ها زیادی اجتماعی شده اند . شاید اغراق آمیز به نظر برسد ولی رابطه بین انسان و حیوان در شکلی کاملا حمایت گرانه تعریف شده  ، نه فقط برای پوشاندن تنهایی انسان ها ، که به نظر می رسد نوعی حمایت مثلا گونه قوی تر از گونه ضعیف تر است.

نشسته بودم توی مترو برای بازگشت به خانه ، مرد آسیایی که به نظر کارگر می رسید تکه ای نان برای کبوتری که دنبال غذا می گشت انداخت ، بعد کبوتر دیگری آمد  و مرد دو تکه دیگر از نانش را برای پرنده ها انداخت کم کم پرنده ها زیاد شدند و مرد هردو تکه نانش را خرد کرد و برای پرنده ها ریخت و تکه ای کالباس و کاهو را به دهان گذاشت. تجمع پرنده ها در آن مترو شلوغ که همه نیز تلاش می کردند حریم کبوترها را حفظ کنند و از مسیری دیگری حرکت کنند ، مرا ناخودآگاه به یاد حرم انداخت و این سوال که چرا باید برای خوب بودن خودمان را وابسته کنیم به یک مفهوم قدسی ، خوب بودن خیلی ساده تر از آنی است که می توان تصور کرد.

نوشته شده در چهارشنبه 29 شهریور 1396ساعت 14:27 توسط farzaneh| نظرات (12)



بچه که بودم یکی از تفریحات همیشگی دراز کشیدن در پشت بام خانه بود و تماشا کردن حرکت آرام و ملایم ابرها و عجیب که ساعت ها می گذشت و گذر زمان  نه خسته کننده بود و نه قابل اندازه گیری. شاید این عادت دوران کودکی شما هم بوده باشد و عجیب به نظر می رسد برای کودکان امروزی که سرشان به سوی زمین خم است روی گوشی و تبلت و آیپد و هزار وسیله دیگر که اصلا میخشان کرده به یک نقطه از زندگی و حتی نمی گذارد به راست و چپشان بنگرند.



 و چقدر خوب که دوباره آسمان را با همه ابرهایش پیدا کرده ام ، صاف و شفاف درست مثل روزهای کودکی با ابرهای خزنده و رامش که بازی می کنند با خیال و رویاها و تصویر سرزمینی را برایم ترسیم می کنند که آسمانش از دست رفته است.


نوشته شده در شنبه 25 شهریور 1396ساعت 03:17 توسط farzaneh| نظرات (9)

 جهان پیش رویت چیز دیگری است و از این روی پیوند تو با کشورت می شود همین کانال های خبری . ایسنا را باز می کنی و می گریی برای کودکانی که  امروز در روز جمعه ای  گرمسیری  به بهشت رفته اند.و به خاطر می آوری دیدار اتفاقی ات را با زنی که به جرم گفتن گرایش های فکر ی اش بیش از سی و پنج سال است که وطن را رویا می بیند وحتی نمی تواند به دیدن مادری برود که در آستانه مرگ ، سایه غم زده ای از هشت فرزندش را می بیند که دورادورش ایستاده اند و تسلایش می دهند. و چقدر  از این دردها هست پراکنده در چهار گوشه جهان و در جای  جای این کشور، که قلب ما برایش می تپد و چه کسی می داند چقدر از این  جمعه های غم انگیز بر این سرزمین رفته است و چقدر اشک ها که در درون فرو خورده شده  تا بغض شود در گلوهای دردناک 
نوشته شده در جمعه 10 شهریور 1396ساعت 11:07 توسط farzaneh| نظرات (9)

نه که بنده از دسته دین باوران و ایمان آورندگان رادیکالم ، در کشوری که 60 درصد مردم حتی به خدا اعتقاد ندارند هم، گیر دسته کلیساییون افتادم و هی از این کلیسا به اون کلیسا می رم. در دانشکده ای که بنده قراره مشغول باشم یک چپل داریم( یه جور کلیسای کوچک سازمانی ) و دو چپلین ( شاید بشه گفته خدمه کلیسای کوچک ) که اتفاقا زن و شوهرند و خیلی هم انگار ازمن خوششون اومده دست بر قضا(یعنی نور ایمان تو چهره ام همین طوری پرتوافشانی می کنه). جالب این که شروع سال تحصیلی رو هم در کلیسایی داشتیم که نزدیک دانشکده است با کلی دعا و این حرف ها که فکر کنم معادل همون از زیر قران رد کردن خودمون باشه ( خدا کنه مسئولین  اینو نخونن که بیچاره می شیم از این به بعد مراسم گشایش دانشگاه ها تو مسجد اجرا می شه اونم با دعای ابوحمزه ثمالی احتمالا). جز این ها دو تا اتاق هم توی دانشکده گذاشتن برای میدتیشن و دعا که اتمسفر خاصی داره و من از فضای یکیشون خیلی خوشم اومد. البته توی همه دانشکده ها از این خبرها نیست . دانشکده مااستثناست چون مرکز مطالعات دینه. 

اما از همه جالب تر این بود که دیروز به پیشنهاد یکی از همکلاسی ها برای یادگیری زبان نروژی رفتم به یه آدرسی که خب به سلامتی اونم کلیسا از آب دراومد.  خارج از شوخی برام نوع کاربری متفاوت کلیسا جذابه. نروژی ها برای این که مهاجرانی رو که در حال یادگیری زبان هستند ، یاری کنند به صورت داوطلبانه و با مشارکت کلیسا های محلی ، ساعاتی رو در هفته با مهاجران یا افراد علاقمند به زبان می گذرونند. توی محوطه داخلی کلیسا وسایل پذیرایی کوچولویی مهیا شده بود و میزهایی که شما می تونستی بشینی و با افرادمحلی که عموما میانسال یا پیر بودند گفتگو کنی و به این ترتیب زبانت رو تقویت کنی. 

البته بگم من کوه شانسم خدا رو شکر ، تو همین جلسه اول دعوت شدم به مجلس شام در کلیسا برای هفته آینده و یک نوع فری مارکت که در واقع استفاده رایگان وسایل منزل اهدایی توسط نروژی هاست. یعنی می گم اگه من اعتقادات مذهبیم قوی بوداون وقت  چقدر مواهب به سمتم سرازیز می شد خدایی

نوشته شده در پنج‌شنبه 2 شهریور 1396ساعت 19:51 توسط farzaneh| نظرات (5)

در افسانه های آفرینش سرخ پوستان آمده که خداوند سه مجسمه گلی ساخت و آن ها را در کوره گذاشت بپزند. اولی را با عجله برداشت در حالی که خام  و سفید رنگ بود. دومی خوب برشته شده و قرمز رنگ بود و آنقدر خدا از دیدن این مجسمه پخته خشنود بود که اصلا فراموش کرد مجسمه سومی هم در کوره هست و بنابراین سومی سوخت و جزغاله اش در آمد. از این سه مجسمه نژادهای مختلف در دنیا شکل گرفت که خب معلوم است که زیباترینش می شود همین سرخ پوست ها که احتمالا خدا هی احسن الخالقین می گفته  به این خلقت خوب برشته شده اش. آن دوتای دیگر هم شد نسل سفید و سیاه. البته که الان باید ذائقه خداوند هم تغییر کرده باشد چون هم حجم خوشگل ها در بین این سفید ها خصوصا از گونه اروپاییش بیشتر از دو نژاد دیگر است . و هم  این که به جز خوشگلی و پوست خوب و قد بلند و تناسب نسبی اندام ، خدا لطف کرده و قاره سبز را هم بخشیده به این ماست های بیمزه ( از منظر یک سرخ پوست عرض می کنم) و یه لطف دیگر هم کرده و آن هم رشد حقوق مدنی و احتمالا برداشت مناسب از حقوق انسانی و آزادی های مدنی و همه این چرت و پرت های دهن پرکن که موجب شده در آرامش بیشتری زندگی بکنند. ولی من یه سوال مهم دارم از خداوند که چگونه است ما برای چیدن یک عدد تمشک باید هزار تا خار را تحمل کنیم بعد  تو آمده ای و تمشک های بدون خار را بخشیده ای به این اروپایی ها؟؟؟؟؟؟؟ آخر تبعیض تا کجا؟؟؟؟؟؟؟؟ اصلا نمی خواهم عدالتت را زیر سوال ببرم هاااااااا ولی بیا راست و حسینی فلسفه تمشک با خار و بی خار را برای من حل کن که بدجوری الان روی مخه.

نوشته شده در دوشنبه 30 مرداد 1396ساعت 19:18 توسط farzaneh| نظرات (6)

ساک ولو شده وسط سالن و پر می شود با حسی غریب که نمی دانم اسمش را از الان چه بنامم.  قرار بود جمعه بیاید ولی انگار همیشه صحبت از آمدن نیست و اینبار باید بروم. نمی دانم چه انتظارم را می کشد و دلم هم اصلا نمی خواهد بدانم که چه پیش خواهد آمد. دارم خودم را آماده می کنم به سخت ترین شرایطی که ممکن است برای یک انسان پیش بیاید. به سخت ترین وضعیتی که یک انسان ممکن است بتواند تحمل کند و به دشوارترین کارهایی که یک انسان توان انجام دادنش را دارد. نه این که همه سختی در پیش باشد اما می خواهم در گاه سختی و تنهایی پایدار بمانم ، اشک نریزم و به خود یادآوری کنم که به خواست و اراده خود به همه این سختی ها تن داده ام.

یادم هست یکی از خواب های تکراری ام همیشه شنا کردن در دریا بود در دریایی که حتی ساحل نیز نداشت. حالا دارم می روم میان دریا شاید هم اقیانوس شنا کنم ، گیرم که وسط  امواج عضلات پایم بگیرد و غرق شوم . مهم نیست ، مهم این است که خواسته جهان اجرا شود . گرچه می شود نام های زیادی برای این پشت و پا زدن به همه چیز گذاشت  مثل دیوانگی ، بی خردی ، جنون ، عدم آینده نگری و .......... . اما من دوست دارم اسمش را بگذارم بحران چهل سالگی . بحران کشنده ای که در آن ناگهان همه آینه ها از پیش رویت برداشته می شود و تو می مانی و تو و این واقعیت که فقط یک آینه پیش روی توست و آن تویی که برای خود نزیسته ای و حال باید برای خودت بزیی و بتوانی دنیایی بیافرینی زیبا. شاید تصادف معناداری بود امسال در سالگرد تولدم وقتی که برادرم به قصد شوخی ،  شمع صفر را خریده بود برای کیک تولد. 

هرچه که هست می روم ، می روم تا شروع دوباره ای داشته باشم دقیقا از همین نقطه صفر .

نوشته شده در دوشنبه 16 مرداد 1396ساعت 01:11 توسط farzaneh| نظرات (10)

  1    2    3    4    5    ...    7  >>

آخرین مطالب
» طاهر رفت
» پیشرو
» تنها افتخار
» پاییز
» کبوترهای اهلی
» آسمان های از دست رفته
» جمعه های درد
» کلیسا بازی
» پارادایمی به اسم تمشک
» بحران چهل سالگی
Design By : Pars Skin